ابهام

خيلی سخته وقتی ميخوای بری٬هی سعی نکنی که برگردی.

ولی اون اين کار رو کرد٬تقلا نکرد و رفت.

راستی اون دم آخر به چی فکر ميکرد؟

دلم خيلی براش تنگ شده٬خيلی...

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
REDWINEشراب سرخ

دوستان عزیز من سلام . از انجا که اوضاع پرشن بلاگ به هم ریخته و هیچ کس هم جواب گو نیست من این سایت را ترک کردم . از این به بعد شرابی خانم در ادرس جدید ش طنز سیاسی خواهد نوشت .دوست داشتین تشریف بیارین خونه نو . منتظر شما هستم . دوستانی که منو تو لینک خودشون گذاشتن لطفا تصحیح کنند http://iranianredwine.blogfa.com/

اون به ابهام ذهنی تو قکر نميکرده... شايد فکر ميکرده : <این زيتون با خاطرات خوب قديمی ،تو اين خلوت چه ميچسبه! دلم براشون تنگ میشه اگه که برم....> تو فکر ميکنی اون بيشتر از اين دیالوگ ذهنی داشته، امير؟

امیر

اينجا براش کم بود...

بانو

که تو موفق باشی ..

بانو

هوس سفر باهاش نداری... خودکشی کن...

مردتنهای شب

سرزمين اسرار آميزيست؛ قلمرو اشک....

abcde

ahmaghanast ke begam safar khosh gozasht .motmaenam az pas masoliat jadidet bar mya majbori ke barbia .take care

abcde

الان دارم یه موزیک که با بیانو زده میشه گوش میدم.دلم برات تنگ شده. اخرین باری که دیدمت من داشتم با یکی از دوستات حرف میزدم و تو بشت سر اون رو به من بودی من هیچ حرف اون دوست رو یادم نیست چون تمام مدت داشتم به این فکر میکردم ............ شاد باشی با خانوادت که شاذی لایق توست

چرا چيزی نمينويسی امير؟ خرداد شده...

سامان

رفتن عزيزترين کس خيلی سخته.... و من البته از يه چيز مطمئنم: تو هم خيلی سختی.