زرشک!

ميدون زندگی اونقدر منو دور خودش چرخوند که هميشه يادم رفت دارم دور ميزنم.

«ولی ايندفه ميخوام تا تهش برم»

بيچاره!!!!

/ 10 نظر / 3 بازدید
فریبا

سلام خيلی باحالی امير ...

فریبا

می خوای چی کار کنی ناقلا!

paeez

ممنون از اعتمادی که کردی. من هم تا تهش هستم.

hava

تو خيلی چيزها يادت ميره يا خودت ميخوای که فراموش کنی گوشهات و ميگيری تا صدای هيچ چيز و نشنوی حتی قلبت /اينطوری راحتتری /شايد/ و نگاهت و ميدزدی تا هيچ تلاقی بوجود نياد با موبايلت بازی ميکنی تا چيزی نبينی ولی يادت رفته با حس ادمها نميتونی کاری کنی اگه چيزی باشه اون حس ميکنه /پس انقدر فرار نکن ادمها هيچ وقت گرمای دستی رو فراموش نميکنند اونم دستی که بی جهت گرفته بشه و اون حس درونش باشه /شايد از اون موقعه خيلی گذشته باشه ولی گرماش هنوز هست....

z....

اينطور نيست. وقتی ادم ... ميشه ديگه فقط خودشو نمی بينه. تو برام مهمی. خيلی. من از گرمای وجودم تورا گرم خواهم کرد اگر بخواهی. من ياد گرفتم که صبور باشم. و چيزی رو فراموش نکردم هيچ چيز رو ...

hava

من متوجه نشدم z......؟you?

امیر

معلومه اینجا چه خبره؟

HS

آقا ما با کامنت های شما حسابی حال میکنیم ها!!! عرض ارادت!

hava

سلام خبری نيست /يک نفر بجای تو جوابم و داد/ از بس کندی همه جلو تر از تو ميجنبن/مثل هميشه.....

a-l

چه عجيب که اين وبلاگ بعد از مدتها باز راه افتاده ...وچقدر عجيب تر که نوشته هاتون کلی از گذشته تغيير کرده احتمالا ماله تغييری که خودتون کرديد ...نميدونم تغييره خوب بوده يا نه ولی نوشته هاتون که کلی بهتر شده ....