Memorial

فشار، خاطرات رسوب کرده روی هم را چین می‌دهد

لایه‌های خاطرات آرام آرام چین می‌خورند

و ناگهان، ناگهان میشکنند

لبه‌های این شکسته‌ها خراشم می‌دهند

میان لایه‌ها، دنبال روشن‌ها و قشنگ‌ها می‌گردم

اما انگار save نکرده بودم که خوابیدم.

دست به دامن خواب می‌شوم دوباره

که شاید چشمهای بسته‌ام چیزی ببینند.

/ 4 نظر / 18 بازدید
آمیس

سلام یه دوست جدید[چشمک]..... چه جالب منم یه شعر راجع به خاطره گفتم(گرد سیاه خاطرات سپید )اگه بهم سر زدی از پست 6 بخون چون الان ادامش رو نوشتم فکر کنم خوشت بیاد چون من از شعر شما خوشم اومد[گل]

آمیس

سلام یه دوست جدید[چشمک]..... چه جالب منم یه شعر راجع به خاطره گفتم(گرد سیاه خاطرات سپید )اگه بهم سر زدی از پست 6 بخون چون الان ادامش رو نوشتم فکر کنم خوشت بیاد چون من از شعر شما خوشم اومد[گل]

علیرضا

سلام امیر جان. بامداد یکشنبه است .اینجا معادل همان شب جمعه خودمان است!! اما من بجای شب جمعه بازی مرسوم تصمیم گرفتم دو خط یا بیشتر راجع به تو بنویسم. از دور که به تو نگاه میکنم پرانتزی میبینم که خطی روی آن سوار شده است و احتمالا تقطه ای زیر آن!! دلم برای یک دل سیر چهاربرگ اجباری تنگ شده است . برای یک چای جوشیده و یک دل سیر خندیدن به همه چیز... برای یک تشک و کلی مسافر نره خر روی آن که سر پتو و متکا دعوا میکنند. برای یک صبحانه ی سیر با نان بربری سه رو خاش خاش و کلی بهت زدگی.! برای آموزش سکس از کامپیوتر دون ژوآن !! برای شب امتحان پاتولوژی و خوابهای طلایی متعاقب . برای یک کنسرت خصوصی با مزقوم استاد هووووووووووووووو..... برای بی پولی و با پولی!! برای ترس و ناامیدی و امیدواری.. برای صدات .... برای تیکه هات.... سه نقطه تو این زمان که میگذرد!

شهره

سلام امیر ...(یک کمی ازین سه نقطه ها با یک کمی از پیام "علیرضا" پر می شه ) و بقیه سه نقطه ها که پر از فاصلست و در عین حال نزدیکی! و همچنان مغز درمانده من... من سیو کردم. اما ...(قرار گذاشته بودم حالا که اینجا هوا سرده من گرم باشم! این "باشد که رستگار شویم" دست از سر من برنمی داره...) و همش سه نقطه...