روشنفكر شاد

Beleive me;if I get the chance,I`ll save you

آرام از پله ها پایین میروم.دست مردی را که نمیشناسم با عرض تبریکی فشار میدهم و پایین تر میروم.

سالن را نگاهم به دنبال آشنایی دودو میزند.

گوشه ای مینشینم و منتظر شادی عنقریب میشوم.

اولین دوست آشنا می آید و شادیم آغاز تر میشود.

ابراز احساساتم تنگ شده و میخواهم با جرعه ای گشادش کنم که میشنوم«شرمنده».

با دوستی دیگر تخدیر تلقینی Winston light را امتحان میکنم.بد نیست ؛اوضاع بهتر شده.

تکان و تکان و تکان... خیس خیس و تکان...

شام سنگینم نمیکند و تکان و تکان... این بار مصرانه تر

 خوشحالم و میخندم... از ته دل و مبادایی که تمام میشود

کمی کمتر از همه میروند و بلند میشویم؛با همانی که اول آ مده بود؛ تبریک و خدا حافظی

شیشه را پایین میکشم و سیگاری میگیرانم.

دلم میخواست شادیم را از شادیشان فهمیده باشند.

*

مرا رازیست اندر دل ؛ به خون دیده پرورده...

*

فردا روز دیگریست

*

شاد خواهم زیست

   + Amir Somebody ; ۳:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()