روشنفكر شاد

Cognitive Overload

دستان توپر و محکم قديمی٬نحيف و لاغر در دستانم نوازش ميشوند.

«بارها گفتم خدايا٬اگر قراره برم همون اول برم که اينقدر زجر ندم»

قطره اشکی لغزيد.

بغضها فرو خورده شد.

 

   + Amir Somebody ; ٥:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
comment نظرات ()